تازه ترین

موقعیت شما : صفحه اصلی » آخرین اخبار » پیشخوان » شهرهای نفت خیز » صدای کاربران
  • شناسه : 1306
  • 28 مارس 2019 - 23:19
دلنوشته ای برای شیخ عبداله حاجیانی  (عبدالمجید حیاتی)

دلنوشته ای برای شیخ عبداله حاجیانی (عبدالمجید حیاتی)

دلنوشته ای برای شیخ عبداله حاجیانی که هماره الگوی صبوری و متانت و سادگی و انسانیت بود.

به نام خدا
همه از خداییم و به سویش باز می گردیم

“از شمار دو چشم یک تن کم وز شمار خرد هزاران بیش”
حرف های ما هنوز ناتمام
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آه،ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
هنوز طنین صدای آرامت در گوشم هست:حاجیانی هستم شیخ عوداله
قلم چون منی،بزرگی چون تو را چگونه می تواند وصف کند؟!چه آن زمان که در کسوت یک نماینده مجلس بودی وچه آن زمان که در قامت یک مدیر نفتی و چه پیش از آن ، سجایای اخلاقی و منش انسانی ات بر مسئولیت های دنیوی ات برتری داشت و همین بزرگ منشی و فروتنی و صداقت از تو چهره ای مردمی و محبوب ساخته بود،هر چند رقابت های سیاسی و …باعث بی مهری ها،هجمه ها،بی اخلاقی ها و تخریب ها شد و تو هرگز حاضر نشدی کینه ای از کسی به دل گیری،یکبار هم گفتی اگر روزی بخواهم بین نظام و بچه هایم یکی را انتخاب کنم،حتما جمهوری اسلامی را انتخاب می کنم و آن درست بعد از رد صلاحیتت در انتخابات بود.انسانیت را دوباره معنا کردی.
نطق های آتشینت را می شنیدم و گاهی مظلومیتت را که می دیدم،چگونه می توانستم این دو را با هم جمع کنم،جز اینکه تو در زندگی ، خدا را می دیدی و من کمتر،در عین فروتنی و تواضع،مقابل هیچ قدرتی کوتاه نمی آمدی،شجاعتت مثال زدنی بود و هر کسی از ظن خود یار تو بود!
شیخ بزرگ،برای رفتنت زود بود،از نزدیک شاهد بودم چقدر به مردم عشق می ورزیدی و به خدا،
هر جا که وقت نماز می شد ،متوقف می شدی،آرام و با طمانینه اقامه نماز می کردی و بعد به راهت ادامه می دادی،راستی یادت هست می گفتی:کسی در فامیل با من قهر نمی کند،چون تا قهر کند به خانه اش می روم و خود بخود آشتی برقرار می شود!چه بسیار دوستان و آشنایان که بخاطر آنکه حاضر نبودی بین آنان و دیگران فرق بگذاری از تو گله ها کردند و تو گلایه ها را به جان خریدی،اما حق و حقیقت را هماره در زندگی ات جاری کردی،به کارگر همان قدر احترام می گذاشتی که به یک وزیر،در عین سادگی،شیک پوش بودی،یک مسلمان به تمام معنا،وقتی ارباب رجوعی به اتاقت می آمد،صبورانه پای حرف هایش می نشستی،وقتی نمی توانستی برایش کاری کنی با آرامی با او سخن می گفتی و وقتی مطمئن می شدی مستمند است ،بی آنکه حتی خودش متوجه شود در حد بضاعت مبلغی را در گوشه کیفش می گذاشتی،وقتی در کمیسیون انرژی از نقشه پارس جنوبی اطلاع یافتی،وسوسه نشدی که با مبلغی اندک،زمین ها خریداری کنی و سال ها در فکر خرج انتخاباتت نباشی،اگر تکه زمینی هم به تو ارث رسیده بود وقفش کردی و مسجدی در زادگاهت بنا کردی که مصلای جمعه شد و بعد مجبور شدی مسلمانی ات را هم اثبات کنی،مگر تو مبارز پیش از انقلاب نبودی؟مگر تو امام جمعه محبوب مردم نبودی؟مگر یکسال در میان روحانی کاروان های حج و کربلا نبودی؟مگر خیلی از روزها را روزه نبودی؟مگر نه آن بود که دروغ نمی گفتی؟مگر تو دایم الوضو نبودی؟
امروز بیش از همیشه،جامعه ما به تو و مشی اخلاقی ات محتاج است.برای از تو نوشتن،مجال بیشتری می خواهم و خاطرات با تو بودن را در فرصتی که دست دهد خواهم خواند و خواهم نوشت اما ؛
“انصاف می دهم که پدر رادمرد بود
با آن همه در آمد سرشارش از حلال
روزی که مرد،روزی یک سال خود نداشت،
اما،
قطارهای پر از زاد آخرت
وز پی هنوز قافله های دعای خیر”
امروز در فراقت سوختیم و اندوه بزرگ نبودنت ،چشم هایمان را بارانی کرد.
رضوان خدا بر تو باد.

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*